سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
هر چی که دلت می خواد

هر چی که دلت می خواد


 


طنین صدا ها در گوشم می پیچند!!...


 


تصاویر مدام در حال گذرند!...


 


 و این منم که در کنج  خاطراتم  در کنار تو زندگی می کنم!


 


 


 


تویی که  عاشق بودی......!!!


 


الان نمی خواهمت!!


 


 برو و با همانی باش که به من ترجیهش دادی!!


 


من همانی را دوست دارم که در خاطراتم است!


 


همانی که مهربان بود...


و خالصانه دوستم داشت!


بگذار با همان زندگی کنم!!


نمی خواهم بفهمم که نیستی!


بگذار با همان خیالات خام زنده باشم!!!


با خاطره ی آن روزی که عشق را لمس کردم!!


روزی که گفتی دوستم داری و با هم عهد کردیم....


که تا پای مرگ با هم باشیم‍‍!!..


پس بگذار تا پای مرگ با خاطره ات زندگی کنم!!!!


بگذار که تا آخر در رویا هایم با تو باشم!!


بگذار فکر کنم.......


........هنوز هم دوستم داری!!


............


.......


....


.


.


بگذار فکر کنم.............!!


عاشق تنها


نوشته شده در پنج شنبه 4/12/90ساعت 10:58 صبح توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا


نوشته شده در پنج شنبه 27/11/90ساعت 6:42 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


 


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


 


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


 


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


 


 


 


در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید


 


باغ صد خاطره خندید


 


عطر صد خاطره پیچید


 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


 


پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


 


 


 


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


 


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


 


من همه محو تماشای نگاهت


 


آسمان صاف و شب آرام


 


 


 


یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن


 


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


 


آب ، آیینه عشق گذران است


 


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


 


باش فردا که دلت با دگران است


 


تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن


 


 


 


با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم


 


سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم


 


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


 


چون کبوتر لب بام تو نشستم


 


 


 


تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم


 


باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم


 


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


 


حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم


 


 


 


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


 


پای در دامن اندوه کشیدم


 


نگسستم ، نرمیدم


 


 


 


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم


 


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


 


نه کنی از آن کوچه گذر هم


 


 


 


 


 


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


نوشته شده در یکشنبه 23/11/90ساعت 5:27 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |





در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود.

پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به



باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم


بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.


به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.


تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست


زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...


پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما


چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این


هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟


پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را


به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز

دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...


از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.


شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.


حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.


دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..


خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.


حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..

شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه
تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..


جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.

حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.


این، افسانه یا داستان نیست,

آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...


نوشته شده در سه شنبه 18/11/90ساعت 3:47 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |

پدر دستشو گذاشت رو شونه پرش و ازش پرسید،من قوی ترم یا تو؟


 


پسر گفت:من!


 


پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید،من قوی ترم یاتو؟


 


پسر گفت:من!


 


پدر،با  دلی گرفته به یاد همه ی زحماتی که کشیده بود...دستشو از روی شونه پسرش برداشت و دو قدم دورتر...پرسید:من قوی ترم یاتو؟


 


پسر گفت:شما!


 


پدر گفت:چرا نظرت عوض شد؟


 


پسر جواب داد:(وقتی دستت رو شونه ام بود،فکر می کردم دنیا پشتمه...)


نوشته شده در سه شنبه 18/11/90ساعت 3:41 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |

کنار پنجره می ایستم و ..........



..................


...............


..........


عکست را در آغوش میگیریم...



چه راحت از دستت دادم!!!......



.


.


یا بهتر است بگویم:



....


چه راحت به دستت اوردند.....



.


.


...چه روز های خوشی بود...


در کنار یکدیگر...



در یاد هم...


در قلب هم...
ا


ما الان تو فقط در خاطره هایی...



من ماندم و کوهی از خاطرات!!!


خاطراتی پر از احساس شیرین زندگی...
.


 


خاطراتی از تو!


و ان وقتی که مال من بودی!!



و قلب من هم در اختیار تو!



اما حال  قلبم در پشت سنگری از خاطرات پناه گرفته



تا متوجه نشود که



.


.


.


.


چه آسان تنهایش گذاشتی!!


 


.


.


.


چه آسان  دلم را شکستی ..........


.


.


 


و چه بی دغدغه رفتی!!!!!


نوشته شده در دوشنبه 17/11/90ساعت 10:40 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |

به نام او که یاد او ارام بخش دلهاست


 


 


 


گاهی درون خودم می شکنم!..................



.


.


و از درون می گریم.......

و متنفر می شوم از انسان ها...........



.............


انسان های خالی از احساس و عقل و منطق!!!!!!!!!!!!!



انسان های پوچ.................



.


.


.


انان که شکستند...



.


غرور ان هایی که که صادقانه ماندند........
انانی را که ساده بودند...............


....



.....


متنفر می شوم از کسانی که......


 


 


می شکنند قلب های ساده و عاشق را...
دل های پاک و منتظری که...


....



...


..


.


مانند شیشه می مانند!!!



......


و می شکنند...



با تلنگری از بی احساسی و خیانت!!!


نوشته شده در دوشنبه 17/11/90ساعت 10:6 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.




هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک




در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟




نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم




و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل




قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم




مرا را برایت بیاورند.




نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.




اما پادشاه وعده اش را فراموش کرد.




صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در




حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش




نوشته بود : ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم




اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد...



نوشته شده در جمعه 14/11/90ساعت 4:1 عصر توسط عاشق تنها نظرات ( ) | |


Design By : Pichak