سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
عاشق تنها - هر چی که دلت می خواد

هر چی که دلت می خواد

عاشق تنها[425]

   1   2   3   4   5   >>   >

اشتباه محض...(دلنوشته)

انتظار...انتظار ...و باز هم انتظار...


تمام روز هایم شده پر از انتظار...


ولی حیف که بی حاصل اند همه ی لحظه شماری هایم


و


اشتباه محض اند همه ی حس هایی که ناگهان به سراغم می آید و می گویند که امروز خواهی آمد!!!!


نمی دانم کجایی .چه می کنی و چه احساسی داری ...


فقط می دانم در خلوت تنهایی هایم هستم  .  اشک میریزم و احساس گناه می کنم!


خودت هم خوب می دانی چرا؟!؟!


چون شاید یکی از دلایل رفتنت وجود من بود...اگر عاشقم نبودی راه نجاتی بود تا نروی ...


هر چند که هر چی بهت اصرار کردم .بی فایده بود و گفتی:تا آخرین لحظه ی زندگیم عاشقتم ...و رفتی!!!!!....


چه سنگین است بار گناهی که روی دوشم احساس می کنم و چه شیرین است احساس توی قلبم...


منتظرت می مانم تا ابد...چون قول دادی که به خاطر من هم که شده بر گردی ...


و من به عشقت ایمان دارم و می دانم که خواهی آمد...


 


انتظار


 


[ شنبه 9/2/91 ] [ 5:40 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

در انتظار تو...(دلنوشته)

چشمانم به در خشک شدند!!در انتظار تو...


در هم دیگر  خسته شده  از این همه نگاه...نگاه منتظر


پس چرا نمیای؟؟؟


مگه  نگفتی به خاطر من هم که شده بر میگردی؟؟؟


تو به خاطر من مجبور شدی بری و گفتی به خاطر من هم بر میگردی!!!


ولی کی؟؟؟؟


خسته شدم از این بغضی که مدام گلوم رو می فشاره


و من مجبورم لب خند بزنم...


به روی تمام کسانی که در مقابلم قرار میگیرند...


نگاهم می کنند!!ولی چشمان منتظرم را نمی بینند!


چشمانم را میبینند ولی غم درونش را نه!!...


تا کی؟...چه قدر با خاطرات زندگی کنم؟؟!


تو قول دادی...قول دادی که برگردی...


چون دلم را هم همراهت بردی...


من حاضرم به بهانه ی پس دادن دلم هم که شده...


بیایی تا بار دیگر به چشمانت نگاه کنم و با نگاهم فریاد بزنم:دوستت دارم!بمان...


انتظار


 


[ سه شنبه 22/1/91 ] [ 4:34 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

از هر دست بدهی از همان دست پس میگیری!


در نور کم غروب، زن سالخورده ای را دید که در کنار جاده درمانده، منتظر بود. در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد جلوی مرسدس بنز زن ایستاد واز اتومبیلش پیاده شد. در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند. زن به خود گفت مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای بزند؟ ظاهرش که بی خطر نبود، فقیر وگرسنه هم به نظر می رسید. مرد زن را که در بیرون از ماشین ایستاده بود دید ومتوجه آثار ترس در او شد.



گفت: خانم، من آمده ام به شما کمک کنم. بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرم تر است. ضمناً اسم من برایان آندرسون است.


فقط لاستیک ماشینش پنچر شده بود، اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب می شد. برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کرد.


زن گفت اهل سنتلوِِِِِِئیس است و عبوری از آنجا می گذشته است. تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود. از او پرسید که چه مبلغ بپردازد.هرمبلغی می گفت می پرداخت. چون اگر او کمکش نمی کرد، هر اتفاقی ممکن بود بیفتد. برایان معمولاً برای دستمزدش تأمل نمی کرد، اما این بار برای مزد نکرده بود. برای کمک به یک نیازمند کرده بود. والبته، در گذشته، افراد زیادی هم به اوکمک کرده بودند.


او به خانم گفت که اگر واقعاً می خواهد مزد او را بدهدف دفعه بعد که نیازمندی را دید، به او کمک کند وافزود: وآن وقت از من هم یادی کنید.


خانم سوار اتومبیلش شد ورفت. چند کیلومتر جلوتر، خانم، کافه ای دید. به آن کافه رفت تا چیزی بخورد. پیشخدمت(زن) پیش آمد وحول? تمیز آورد تا موهایش را خشک کند. پیشخدمت لبخند شیرینی داشت، لبخندی که صبح تا شب سر پا بودن هم، نتوانسته بود محوش کند. آن خانم دید که پشخدمت باید هشت ماهه حامله باشد، با این حال نگذاشته بود فشار و درد، تغییری در رفتارش بدهد. آن گاه به یاد برایان افتاد. وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد، صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت. پیشخدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد وقتی برگشت، آن خانم رفته بود. پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده است. با خواندن آن اشک به چشمش آمد: چیزی لازم نیست به من برگردانی. من هم در چنین وضعی قرار داشته ام. شخصی به من کمک کرد، همان طور که من به تو کمک کردم. اگر واقعاً می خواهی دین خود را ادا کنی، این کار را بکن: نگذار این زنجیره عشق به تو ختم شود.


زیر دستمال چهارصد دلار دیگر هم بود. آن شب او به این پول ونوشته فکر می کرد. آن خانم از کجا فهمید که او وشوهرش به آن پول نیاز داشتند. بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد. شوهرش هم خیلی نگران بود. همان طور که کنار شوهرش دراز کشده بود به نرمی او را بوسید وآهسته در گوشش گفت: نگران نباش، همه چیز دست می شود، برایان آندرسون. 





[ جمعه 26/12/90 ] [ 3:20 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

جای پا...



جای پا


خوابی دیدم...



خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می‌زنم.


بر پهنهء آسمان صحنه‌هایی از زندگی‌ام برق زد.


                                                                          


 در هر صحنه، دو جفت جای پا روی شن دیدم.


                                      یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.                                         


                                   وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد                                          


 به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.    


 متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی‌ام،


     فقط یک جای پا روی شن بوده‌است.


    


 همچنین متوجه شدم که این در سخت‌ترین و غمگین‌ترین دوران زندگی‌ام بوده است.


 این واقعاً برایم ناراحت‌کننده بود


و درباره‌اش از خدا سئوال کردم:


خدایا،تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم،


در تمام راه با من خواهی بود.


 ولی دیدم که در سخت‌ترین دوران زندگی‌ام،


فقط یک جفت جای پا وجود داشت.


 نمی‌فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر


به تو نیاز داشتم،مرا تنها گذاشتی.


خدا پاسخ داد:بندهء بسیار عزیزم،


من در کنارت هستم


و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.


 اگر در آزمون‌ها و رنج‌ها، فقط


یک جفت جای پا دیدی،


زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می‌کردم.




[ جمعه 26/12/90 ] [ 3:4 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

نرو...حالا دیگه نرو!(دلنوشته)

نرو...!!!


حالا دیگه نرو...


حالا که قلبم رو به دست اوردی ...


نرو و با خودت نبرش...


اگه می خواستی بری زود تر می رفتی!


قبل از این که


بعد از مدت ها...


بهت اعتماد کنم...!


بهت عادت کنم...!!


قلبم رو بهت بدم...


دوستت داشته باشم و...


قبل از اینکه


برای رفتنت


بغض سد راه کلماتم شه 


و چشمام خیش بشه ...می رفتی


ولی حالا...


دیگه نرو!


در کنارم بمون...


می دونم که مجبوری...


می دونم که چاره ای نداری...


ولی نرو...!!!


حالا که طعم شیرین عشق رو بهم چشوندی...


حالا که قلبم رو به دست اوردی...


حالا که بهت احتیاج دارم...


حالا که می خوامت...


حالا که دوستت دارم...


تنهام نذار!


نگو که مجبوری...


نرو...


بمون!


بمون!


نرو...بمون!حالا دیگه حرفی از رفتن نزن!


.....


....


...


..


.


[ سه شنبه 23/12/90 ] [ 3:52 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

گرمای دستانت...(دلنوشته)

واژه ها رو کم میارم...


جمله ها رو گم می کنم!!!


فراموش می کنم...


وقتی در مقابل تو می ایستم و


...


توی چشمات نگاه می کنم!


چشم هایی که هزاران حرف نگفته در آن ها موج می زند!


چشمانی که بیشتر به اقیانوسی شبیه است...پر از احساس!


نزدیک تر میشوم !


تو هم جلو میایی!


دستانت را به سمتم دراز می کنی!!!!


...


..


. و من هم نیازمند گرما ی دستانت!!!


ولی...


...


..


.


ولی حیف !!!فقط خیال است!


تو زیر خرمن ها خاک به خوابی ابدی فرو رفته ای


دستان گرمت را خاک در آغوش کشیده!


و چشمانت با هزاران حرف نا گفته بسته شده!


و من...


و من تنها ..


در کنار قبری سرد و بی روح...


هر روز می آیم به امید آن که یا تو بیدار شوی!


یا  من  نیز  به خواب روم!


عاشق تنها


 


 


[ پنج شنبه 18/12/90 ] [ 6:35 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

گفتم...(شعر)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


 


گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید


 


گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید


 


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


 


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خُنُک نسیمی کز کوی دلبر آید


 


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن؛ کو بنده پرور آید


 


گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید


 


گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟


[ پنج شنبه 11/12/90 ] [ 6:43 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

میروم...(شعر)

می روم خسته و افسرده و زار

 




سوی منزلگه ویرانه خویش




بخدا می برم از شهر شما




دل شوریده و دیوانه خویش








می برم، تا که در آن نقطه دور




شستشویش دهم از رنگ گناه




شستشویش دهم از لکه عشق




زینهمه خواهش بیجا و تباه








می برم تا ز تو دورش سازم




ز تو، ای جلوه امید محال




می برم زنده بگورش سازم




تا از این پس نکند یاد وصال








ناله می لرزد، می رقصد اشک




آه، بگذار که بگریزم من




از تو، ای چشمه جوشان گناه




شاید آن به که بپرهیزم من








بخدا غنچه شادی بودم




دست عشق آمد و از شاخم چید




شعله آه شدم، صد افسوس




که لبم باز بر آن لب نرسید








عاقبت بند سفر پایم بست




می روم، خنده بلب، خونین دل




می روم، از دل من دست بدار




ای امید عبث بی حاصل





[ شنبه 6/12/90 ] [ 4:43 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

کنج خاطرات(دلنوشته)

 


طنین صدا ها در گوشم می پیچند!!...


 


تصاویر مدام در حال گذرند!...


 


 و این منم که در کنج  خاطراتم  در کنار تو زندگی می کنم!


 


 


 


تویی که  عاشق بودی......!!!


 


الان نمی خواهمت!!


 


 برو و با همانی باش که به من ترجیهش دادی!!


 


من همانی را دوست دارم که در خاطراتم است!


 


همانی که مهربان بود...


و خالصانه دوستم داشت!


بگذار با همان زندگی کنم!!


نمی خواهم بفهمم که نیستی!


بگذار با همان خیالات خام زنده باشم!!!


با خاطره ی آن روزی که عشق را لمس کردم!!


روزی که گفتی دوستم داری و با هم عهد کردیم....


که تا پای مرگ با هم باشیم‍‍!!..


پس بگذار تا پای مرگ با خاطره ات زندگی کنم!!!!


بگذار که تا آخر در رویا هایم با تو باشم!!


بگذار فکر کنم.......


........هنوز هم دوستم داری!!


............


.......


....


.


.


بگذار فکر کنم.............!!


عاشق تنها


[ پنج شنبه 4/12/90 ] [ 10:58 صبح ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

ترمز!!!!!!!!!!!(عاشقانه!)

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا


[ پنج شنبه 27/11/90 ] [ 6:42 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >