سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لباس گرم! - هر چی که دلت می خواد

هر چی که دلت می خواد

عاشق تنها[425]


لباس گرم!


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.




هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک




در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟




نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم




و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل




قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم




مرا را برایت بیاورند.




نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.




اما پادشاه وعده اش را فراموش کرد.




صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در




حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش




نوشته بود : ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم




اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد...



[ جمعه 14/11/90 ] [ 4:1 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]