سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
پاییز 90 - هر چی که دلت می خواد

هر چی که دلت می خواد

عاشق تنها[425]

   1   2   3   4   5   >>   >

افسانه



من از پایان نامعلوم این افسانه می ترسم




من از بازی در این کشتار بی رحمانه می ترسم




از این که باز من قربانی این لحظه ها باشم




من از مهمانی شمع و گل و پروانه می ترسم




من از تکرار یک تاریخ تلخ و اضطراب آور




در این شهر پر از دیوانه و بیگانه می ترسم




من از این کوچه ها،دیوارها،من از خودم،ازتو




از این اشک و از این فریاد خودخواهنه می ترسم




از اینکه بی تو باید همسفر با جاده ها باشم




از این باران تنهایی به بام خانه می ترسم




حبیب من! صدایم کن به مهمانی آغوشت




پناهم ده! که من از این شب فتانه می ترسم




بیا ای مهربان! ای شهسوار جاده های دور




اگر مجنون تو باشی و منم لیلا نمی ترسم. . .




                                                  « خانم علامه »



[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 4:10 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

داستان (خیلی خیلی خیلی قشنگ و تاثیر گذاره حتما بخونید!)

 



friend - glittergraphicsite.com



سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد


[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 4:8 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

21 راه اذیت کردن پسرها

 


 




عکس های جالب و دیدنی روز ، www.irannaz.com




1- باهاش قراربذارید نرین سر قرار بعد با اون یکی دوست ...از جلوش رد شید
2- اگه تابستون بود بهش بگین که چقد بو عرق می ده.
3- با نامه عاشقونه ای که واستون نوشته موشک درست کنید.
4- یه شب دعوتش کنید بیاد خونتون و بگین هیچ کس خونه نیست و خودتون برید خونه دوستتون...
5- وقتی از احساساتش باهاتون حرف می زنه خمیازه بکشید
6- با کروات مورد علاقش دماغتونو پاک کنید.
7- آدامس جویده شدتون رو تو ماشینش جا بذارین(مناسب ترین مکان صندلی رانندست)
8- کادویی که واستون خریده رو جلو چشاش به یکی دیگه کادو بدین.
9- روز ولنتاین رو فراموش کنید
10- ازش بخواین با ماشینش برسونتتون سر قرار...
11- اگه لباس نو خریده بود بهش بگید اصلا رنگش بهش نمی یاد
12- موقع گرفتن عکس یادگاری با دوست ... مورد نظر واسش شاخ بذارین!
13- اگه کچله مرتب از مدل مو دوست ... قبلیتون واسش تعریف کنید...
14- واسه شام دعوتش کنید رستوران بعد که صورت حسابتون بالا رفت به یه بهونه ای قهر کنید و بیاین بیرون
15- موقع احوال پرسی با پسرای غریبه باهاشون سفت و محکم دست بدین
16-طوری بوسش کنید که جای رز لبتون رو صورتش بمونه بعد بهش هیچی نگید بذارید همون شکلی بره تو خیابون(یا بره خونه)
17- سر میر غذا از استفراغ چند روز پیشتون واسش تعریف کنید
18- روز تولدش بهش سی دی آهنگ های جواد یساری رو کادو بدین
19- به جشن تولدتون دعوتش نکنید
20- اگه واستون کادوی گرون قیمتی خرید بگید:خودم یدونه ازش داشتم..ولی خوب خریدی دیگه..دستت درد نکنه
21- وقتی باهاتون حرف می زنه بگید که چقد دهنش بو میده و چرا مسواک نمی زنه.



[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 4:7 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

دلنوشته ای از (علی ضـــیا)

چقدر این روز ها نبودنت به چشم می اید
چقدر این روزها سخت میگذرد
برای همه خوشحالیم را می آورم و برای تو تنها غم دارم
تو میانه ی غم های من گم شده ای
یا
... من میانه ی نبودنت تو...
نمیدانم
چرا این روزها اینگونه میگذرد
چرا من بی تو زنده ام
یا تو هستی
یا من به نبودت عادت کرده ام



**************************



قدم برمیدارم
دلم تنگ میشود
برای گرفتن دستهاست
به رویا هایم دل میسپارم
تو حتی خودت را از رویا های منن گرفته ای
حتی از رویا



 



(علی ضـــیا)

 


[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 4:6 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

دوستت دارم پریشان ، شانه میخواهی چه کار؟

دوستت دارم پریشان‌  ، شانه می‌خواهی چه کار؟


 


دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟


 


                       تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌


 


                       ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟


 


مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود


 


راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟


 


                       مثل من آواره شو از چاردیواری درآ !


 


                       در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟


 


خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین


 


شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟


 


                       شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌


 


                       گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟


 


                                     مهدی فرجی


[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 3:44 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

در حسرت زیبایی های کنار خیابان(واقعی )









یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال 2007، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.



 







او به مدت 45 دقیقه، شش قطعه از باخ را نواخت . در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند کمی به عکس العملهای آنها با دقت نگاه کنید :

یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشودچند دقیقه بعد ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد.

یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.








مرد جوانی به دیوار تکیه داد و چند لحظه ای به موسیقی او گوش کرد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت







پسربچه ای در حالیکه مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکمتر کشید و او را همراه بردپسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید.

چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردنداما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.







بعد از 45 دقیقه که نوازنده بدون ‌توقف موسیقی ‌نواخت تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.







بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادندو در مجموع 32 دلار هم برای ویلنیست جمع شدمرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. اما هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.







هیچ کس این نوازنده را نشناخت و متوجه نشد که او «جاشوآ بل» یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های جهان است.







او آنروز در آن ایستگاه مترو یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی که تا به حال نوشته شده را با ویولن‌اش که 3?5 میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود، اما هیچکس متوجه نشد.







تنها دو روز قبل از آن !! همین هنرمند یعنی جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت بلیط ورودی‌اش 100 دلار بوداین یک داستان واقعی است.واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد تا معلوم شود که آیا ما در یک محیط معمولی و در یک زمان غیرمنتظره، متوجه زیبایی می‌شویم؟آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک شرایط غیرمنتظره، کشف کنیم؟




نتیجه وقتی ما متوجه نواختن یکی ازبهترین موسیقی‌های نوشته شده دنیا توسط یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا با یکی ازبهترین سازهای دنیا نمی شویم پس حتما چیزهای خوب و زیبای دیگری هم در زندگی‌مان وجود دارد که از درک آنهاغفلت می‌کنیم؟





 




[ شنبه 26/9/90 ] [ 3:44 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم


 



"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند

[ جمعه 18/9/90 ] [ 6:3 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

عزرائیل در تاکسی !

دوستی می گفت می خواهم داستان واقعی برایت تعریف کنم و گفت:

مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه ، مسافر صندلی جلو میشینه

یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه : آقا منو میشناسی ؟

راننده میگه : نه

در این زمان راننده برای یک مسافر خانم که دست تکان میده نگه میداره

خانومه عقب میشینه

مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی ؟

راننده میگه : نه. شما ؟

مسافر مرد میگه : من عزرائیلم

راننده میگه : برو بابا هالو گیر آوردی ؟

یهو خانومه از عقب به راننده میگه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین ؟!!!

راننده تا اینو میشنوه شوکه میشه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه .

بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن…


[ جمعه 18/9/90 ] [ 6:1 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

آرزوی کافی برایت میکنم...

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."
او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید? یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید ...
تقدیم به شما دوستان عزیزم آرزوی کافی برایتان میکنم...


[ جمعه 18/9/90 ] [ 5:59 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

کمی درباره ی خودم...

دوستان  عزیز...من تا به حال توی وبم فقط داستان و مطالب علمی و ...می ذاشتم...اما دیشب به سرم زد که کمی هم از خودم بنویسم ...مؤدب


می دونم شاید برای خیلی از شما جالب نباشه...اما حداقل خودم کمی خالی میشم..تبسم.


البته الان فعلا چندتا ماجرا و شرح حال این چند روزه ی خودم رو می نویسم تا بعد ببینم چی میشه...اصلا!


شده تا حالا اونقدر کار رو سرتون ریخته باشه که دیگه نتونید فکر کنید؟!؟!؟گیج شدم


من نمی دونم این پژوهش های دانش اموزی و دانشجوی دیگه چه صیغه ایه که دبیر ها و استادا تا میان تو کلاس می گن برید تحقیق کنید تا 5 نمره ی عملی تون رو بگیرید...مدرک داشتن


حالا ای کاش فقط تحقیق بود...کلی هم مخلفات داره که شامل دفتر چه تحقیق و پاور پوینت و بروشور و چکیده و شناسنامه ی کار و محصول عمل و هزار تا چرت و پرت دیگه است!!قابل بخشش نیست


 دیروز دوست صمیمیم که باهم داریم روی پروژه مون کار می کنیم از 10صبح اومده خونمون تا ساعت 8  شب پریروز هم من رفتم از ساعت 9 تا ساعت 4...نکته بین


تازه هنوز هم کارمون تموم نشده ...دیروز که جاتون خالی هم خودمون هنگ کرده بودیم هم کامپیوترم...یعنی چی؟


بنده خدا از ساعت 9 صبح تا 11شب روشن بود...دیگه کلیک راست هم می کردم نیم ساعت بعد باز می کرد!!وااااای


خودمون هم که انقدر کار داشتیم که یادمون رفت داریم از گرسنگی میمیریم..گیج شدم


.آخر شب که دیگه هیچ کدوم اسم های هم دیگه رو هم یادمون نمی یومد...عین مرده متحرک شده بودیم...تازه مگه تموم شد؟!!؟!؟امروز باید دوباره برم بدم برامون پرینت بگیرن و هزار تا دنگ و فنگ دیگه و در اخر هم این جناب پژوهش رو با مخلفاتش باید بزاریم توی پوشه ی دکمه دار و با احترام و در کمال ادب تحویل بدیم!!!!!!!مشکوکم


بعدش هم برای جلو گیری از هرگونه بی احترامی به  جناب پژوهش و مطالب علمی همه رو حفظ کنیم  در طی یک کنفرانس پژوهشی با شکوه ارائه بدیم؟!!؟!؟!؟زبون


از همه ی شما دوستان عزیز  در خواست می کنم توی این ایام با شکوه سوگواری برای سلامتی من و دوستم بعد از ارائه ی جناب پژوهش دعا کنید..گیج شدم


.ممنون از همه ؟!!؟!گل تقدیم شما


خوشحال می شم نظرات ارزشمندتون رو درباره ی اولین دست نوشته ام بگید!!!مرسی... 


[ جمعه 18/9/90 ] [ 12:7 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >