چاپ تی شرت داستانک - دلنوشته های یه عاشق!
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلنوشته های یه عاشق!

جای پا...

جای پا

خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می‌زنم.

بر پهنهء آسمان صحنه‌هایی از زندگی‌ام برق زد

 در هر صحنه، دو جفت جای پا روی شن دیدم 

 یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.  

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.    

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی‌ام،

فقط یک جای پا روی شن بوده‌است.    

همچنین متوجه شدم که این در سخت‌ترین و غمگین‌ترین دوران زندگی‌ام بوده است.

این واقعاً برایم ناراحت‌کننده بود

و درباره‌اش از خدا سئوال کردم:

خدایا،تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم،

در تمام راه با من خواهی بود.

 ولی دیدم که در سخت‌ترین دوران زندگی‌ام،

فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

 نمی‌فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر

به تو نیاز داشتم،مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد:بندهء بسیار عزیزم،

من در کنارت هستم

و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

 اگر در آزمون‌ها و رنج‌ها، فقط

یک جفت جای پا دیدی،

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می‌کردم.

جای پا


[ جمعه 90/12/26 ] [ 3:4 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

ترمز!!!!!!!!!!!(عاشقانه!)

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا


[ پنج شنبه 90/11/27 ] [ 6:42 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

خجالت!!!

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود.

پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به



باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم


بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.


به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.


تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست


زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...


پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما


چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این


هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟


پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را


به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز

دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...


از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.


شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.


حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.


دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..


خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.


حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..

شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه
تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..


جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.

حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.


این، افسانه یا داستان نیست,

آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...


[ سه شنبه 90/11/18 ] [ 3:47 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

دنیا!!!!!!

پدر دستشو گذاشت رو شونه پرش و ازش پرسید،من قوی ترم یا تو؟

 

پسر گفت:من!

 

پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید،من قوی ترم یاتو؟

 

پسر گفت:من!

 

پدر،با  دلی گرفته به یاد همه ی زحماتی که کشیده بود...دستشو از روی شونه پسرش برداشت و دو قدم دورتر...پرسید:من قوی ترم یاتو؟

 

پسر گفت:شما!

 

پدر گفت:چرا نظرت عوض شد؟

 

پسر جواب داد:(وقتی دستت رو شونه ام بود،فکر می کردم دنیا پشتمه...)


[ سه شنبه 90/11/18 ] [ 3:41 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

لباس گرم!

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.


هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک


در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟


نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم


و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل


قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم


مرا را برایت بیاورند.


نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.


اما پادشاه وعده اش را فراموش کرد.


صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در


حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش


نوشته بود : ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم


اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد...


[ جمعه 90/11/14 ] [ 4:1 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

دانش آموز زرنگ!!!!!

سلام....

 

این جوابا فکر کنم مال یه دانش اموز ........ باشه...

 

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش

اعلامیه استقلال ایتالیا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام


چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر آن سیب

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ


اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده

 


[ جمعه 90/10/23 ] [ 12:56 صبح ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

خوشبخت ترین ها!

وقتی که خودم را از بالا ی ساختمان پرت کردم...


در طبقه ی دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!


در طبقه ی نهم پیتر قوی جثه و پرزور را دیدم که گریه میکرد!


در طبقه ی هشتم ماری داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود!


در طبقه ی هفتم دانیل را دیدم که دارو های افسردگی هر روزه اش را می خورد!

در طبقه ی ششم هانک بی گناه را دیم که هنوز هم روزی هفت روز نامه می خرید تا بلکه کاری پیدا کند!


در طبقه ی پنجم اقای مایک به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلون حساب بدهکاری هایش را میرسید!


در طبقه ی چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!


در طبقه ی سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!


د
ر طبقه ی دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود زل زده است!


قبل از پریدنم فکر می کردم که از همه بیچاره ترم!


اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد!


بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم انقدر ها هم بد نبود!


حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه می کنند!

فکر می کنم ان ها بعد از دیدن من با خودشان فکر میکنند وضعشان ان قدر ها هم بد نیست!


[ پنج شنبه 90/10/22 ] [ 9:49 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

سخنی از عشق

وی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...

 


 

 

آغوش پارکینگی است که جریمه ندارد !!! بوسه تصادفی است که خسارت ندارد !!! . . . . . چیه دنبالم راه افتادی !؟

 

 

 

دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داری؟گفت نوچ؟گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم.



 

 

آغاز کسی باش که پایان تو باشد مجنون کسی باش که لیلای تو باشد ...


همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی. پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

 

 

 

سیب سرخی رابه من بخشید و رفت ، عاقبت برعشق من خندید ورفت ، اشک درچشمان سردم حلقه زد ، بی مروت گریه ام رادید و رفت




[ پنج شنبه 90/10/22 ] [ 8:59 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

داستانک : آرزو ...

داستانک : آرزو ...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


[ شنبه 90/10/17 ] [ 7:5 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]

بیشه ی نور

دشت هایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

من در این آبادی پی چیزی میگشتم :

پی خوابی شاید!
پی نوری ،ریگی ،لبخندی

پای نی زاری ماندم ،باد می آمد، گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زند؟

راه افتادم

یونجه زاری سر راه،ل

ب آبی،

گیوه ها را کندمو نشستم،پاها در آب،

من چه سبزم امروز !

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

ظهر تابستان است.

مهربانی هست ،سیب هست ،ایمان هست،

آری!

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند.

هشت کتاب ،سهراب سپهری



[ شنبه 90/10/17 ] [ 1:45 عصر ] [ عاشق تنها ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >